دیدار ما اولین بار حدود سال 68 بود و آخرین بار حوالی سال 80
از زمانی که خیلی کوچیک بودیم همیشه کارهای هنری شاگردان پدرم رو میدیدیم . بعضیا ساده و عادی بودن و بعضیا عجیب و خارق العاده
مهمتر از خود کارها رابطه بین استاد و شاگرد بود که یک ارتباط کاملا مرید و مرادی و در عین حال دوستانه بود
هر روز کارهای متفاوت با اسامی جدید میدیدیم و یواش یواش آثار قوی با خالقینشون جایگاه خودشونو پیدا کردن و اطرافمون پر شد از جوونای خلاق و هنرمند, که نیاز به یک حامی قوی در راه پرتلاطم هنر داشتند.
ازون جمع کثیر توجه پدرم به چند نفری بیش از بقیه بود و اسامی بعضی برجسته تر از دیگران.
اسامی اونهایی که آینده رو ترسیم میکردند و نه چند خط ساده ..
شاید شاخص ترینشون فردی بود که مدتها بعد به یک استاد هنر و سالها بعدترش به دوست و هم صحبتی خوب برای من تبدیل شد اما این دوستی به دلیل همیشه مهاجر بودن خانواده ما خیلی کوتاه بود.
اون زمان هرگز نمیفهمیدم که پدرم تو چشمای این جوان هنرجوی ساده چه دیده که لحضه ای از نظرش دور نمیشد
اما امروز تازه میفمم که اون یک نفر چه تفاوتی با بقیه داشت و این تفاوت در آینده معنایی حقیقی تر خواهد یافت.
یکبار بین سالهای 73 تا 78 گمش کردیم و دوباره از سال 82 تا امروز
حتی دیگه با نام قدیم هم نمیشد اورا یافت دیگه اثری از اسم مجتبی نبود . همه چیز شده بود ارد شرکا . انسانی جدید با یک اندیشه جدید.
هرروز نشان و نوشته ای ازو در میان طرفدارانش منتشر میشد اما پیداکردنش به این راحتی نبود.
و بالاخره بعد از سالها یافتمش .....
درود بر یار دیرینه ام
خوشحالم که برای دوستی می نویسم که از او پاکی و یکرنگی بسیار به یاد دارم .
پدرم سالها پیش ، همان هنگام که زنده بود و با نفس گرم خویش نیرویم می داد می گفت پدر بزرگم که خان شیروان بود هنگامی که می خواست جوانی را بشناسد می گفت پدر و مادرش چه کسانی هستند . امروز هم باید گفت کسی که پدرش حمیدی بزرگ باشد و مادرش خانم حافظی دانا و دلسوز ، به راستی جواهریست که باید آن را در گنجینه یاران داشت و به آن بالید.
سالهاست شما را ندیده ام و بر این باورم که شهد بسیار از عالم دانش و هنر بدست آورده اید و به سوی میدانهای بزرگتری رهسپارید .پدر شما وقتی جوان خامی بودم به من آموخت که قوی شوم او همیشه می گفت " رو قوی شو اگر راحت جان می طلبی که در نظام طبیعت ، ضعیف پایمال است " ...
مجتبی شرکا 7 سال پیش درگذشت .... اما از پس مردار او "ارد" زاده شد .
ارد بر این باور است که باید کاری بزرگ را به انجام برساند باید چشمه های پاکی را که دهها سال است خشکیده دوباره بر زمین میهن جاری ساخت . من تا هفت سال پیش از آموخته های استادم بهره نگرفته بودم اما اکنون سالهاست به آن مسیر می روم که از آغاز باید در آن می بودم حمیدی بزرگ آنچه را می توانست به من آموخت و امروز با کوله باری از آموخته ها و تجربه ها می خواهم کشورم را تکان دهم و از خواب مرگ در این زمستان هولناک برهانم .
یار و دوست نازنینم شماره همراه من این است
--
و خوشحال خواهم شد اگر آن را به کسی ندهید .
هزار هزار درود مرا به استاد گرامیم ، مادر مهربانتان و خانم ها الهه و المیرای نازنین و همچنین عموهای فرهیخته تان برسانید .
به امید دیدار
بدرود
